سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
سلطان قلبها
چهارشنبه 92 فروردین 28 :: 5:35 عصر ::  نویسنده : مرتضی امینی خواه       

اینجا مینویسم شاید ...

 

 

اینجا مینویسم شاید گذر زمان تو را هم یه روز برای خواندن این مطلب به اینجا بکشاند...

من همانم که با اینکه میدانستم تو نمیتوانی با من باشی ولی باز دوستت داشتم.

منی که میدانستم بیشتر از نصف حرفهایت راست نبود ولی به احترام دلم باور میکردم!

و ندانستی که آنهایی که نصف شب با آنها میحرفی و وقتی اس ام اس هایی من نمیآیند میگفتی

لابد حافظه پر شده است!!!!

همه رفتنی أند و فقط چند روزی تو را میخواهند.




موضوع مطلب :


چهارشنبه 92 فروردین 28 :: 5:35 عصر ::  نویسنده : مرتضی امینی خواه       
دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
...
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟



موضوع مطلب :


چهارشنبه 92 فروردین 28 :: 5:34 عصر ::  نویسنده : مرتضی امینی خواه       

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...




موضوع مطلب :


چهارشنبه 92 فروردین 28 :: 5:33 عصر ::  نویسنده : مرتضی امینی خواه       

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند
گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند




موضوع مطلب :


چهارشنبه 92 فروردین 28 :: 5:33 عصر ::  نویسنده : مرتضی امینی خواه       

خدایا توببین چطورشکستم        چرا این آدما اینقده پستن

خدایا توببین چقدر غریبم             ببین چطور منو دادن فریبم

خدایا توببین چطور له هم کرد           همونی که منو عاشق ترم کرد

 خدایا توببین چه کرده با من    همونی که می گفت دوستت دارم من

خدایا توببین چه دردی داره            وقتی مردنتم فرقی نداره

خدایا توببین دستامو پس زد            به جای پرزدن واسم قفس زد

خدایا توببین چه بی کسم من         برای زندگی بی نفسم من

خدایا توببین دارم میمیرم         بزار بیام پیشت آروم بگیرم

خدایا من دیگه نفس ندارم         بزار بیام پیشت قفس ندارم

خدایا این ترانمم تموم شد        نیومداون کسی که آرزوم شد




موضوع مطلب :


1   2   3   >   
درباره وبلاگ

دوست داشتنی
پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 12
بازدید دیروز: 19
کل بازدیدها: 32554